آقای مقدس نژاد موسس مدرسه حامی آدم خیلی زحمتکشی است به گونه ای که تلاش فراوانش برای دانش آموزان مدرسه علی رغم مشکلات مالی مدارس غیر انتفاعی از نظر من ستودنی است .

سه شنبه 18/2/86 قرار ارودی دانش آموزی مدرسه حامی به سمت رضوانشهر و انزلی است . دانش آموزان کلاس اول همراه میخواهند . من که درگیر کارم و مادرش هم همیشه همراه هستی است . بهترین گزینه برای همیاری مهیارم خانوم فلاح مربی اوست . از خانوم فلاح خواهش کردیم برای این همیاری و او نیز مثل همیشه با خوشحالی قبول کرد . خانوم فلاح معمولا در همه مراحل آموزشی مهیار گزارش هائی برای خودش و ما مینویسد و معمولا خیلی راحت همه چیزهای خوب وبد را تذکر میدهد . این گزارش خانوم فلاح مربی مهیار است از اردوی دانش آموزی او.

صبح روز سه شبنه 18/2/86 به اتفاق بابای مهیار در حال رفتن به سمت مدرسه هستیم . بایای مهیار آخرین توصیه ها را به مهیار میگوید. به نظرم او نگران است . قرار حرکت اتوبوسها ساعت 9 است اما ما در حوالی ساعت 8 و 20 دقیقه به مدرسه میرسیم . هر چند من پیشتر چند بار به مدرسه مهیار رفته بودم اما بابای مهیار مجدد مرا به مدیر و ناظم مدرسه معرفی میکند . اتوبوسها دم در مدرسه ایستاده بودند . به حیاط مدرسه رفتیم ، مهیار دستم را رها کرد و به طرف دوستانش دوید . من مثل دیگر اولیاء کنار دیوار ایستادم اما همه رفتارهای مهیار را زیر نظر داشتم .مهیار مثل دیگر بچه ها وارد کلاس شد و بعد از مدتی ، همه بیرون آمده و به صف ایستادند . همیشه انتظار برای مهیار سخت است اما اینبار با اینکه مدت طولانی در حیاط منتظر بودند مهیار هیچ گونه رفتار منفی از خود بروز نداد . فکر این همه تحمل از سوی مهیار را نمیکردم . سرانجام با صف از مدرسه بیرون رفتیم و سوار اتوبوس شدیم . در ردیف چهارم سمت راننده کنار هم نشستیم .اولیاء مدرسه هرچیزی را که تعارف میکردند ، مهیار میگرفت و خودش هم آدامس به خانم امیدپور و دوستانش تعارف کرد . هیچ گونه تذکری به مهیار دراتوبوس داده نشد ، اینکه چگونه باشد ، چگونه رفتار نماید یا چگونه بخورد ، بنشیند و ......
.

ساعت 11 و 45 دقیقه به مقصدمان در اطراف انزلی رسیدیم . مهیار مثل بقیه عاشقانه به طرف سبزه ها و وسایل بازی دوید و از من خواست که دورتر از او باشم یا روی نیمکت بنشینم . به راحتی با بچه های دیگر کنار میامد و هیچ گونه رفتاری که ناشی از جدائی مهیار از دیگران باشد ندیدم . او با بچه ها جور جور بود . ابتداء میترسیدم چون امانت بود و شناخت کافی از او در محیط باز و بیرون نداشتم ولی وقتی به او مطمئن شدم دورتر از او در کنار بقیه اولیاء نشستم . احساس کردم حرف های مهیار را میتوان باور کرد و او ثابت کرد که هیچگونه نیازی به من ندارد و میتواند به تنهائی از عهده خود برآید . موقع نهار هم بعد از شستن دست و صورت روی سفره و در مقابل هم نشستیم و او از من خواست که به او نوشابه بدهم . بدون هیچ گونه تذکری از جانب من نهارش را خورد . او تا ساعت 4 عصر در کنار دیگر بچه ها توانست بازی کند و از خودش مواظبت کند . بعد ازآن به اصرار مهیار باز هم با اتوبوس به سمت بازارچه ساحلی انزلی حرکت کردیم و او حاضر به همراهی با پدر و مادر خود که در حوالی ساعت 2 به ما ملحق شده بودند نشد . نکته جالب اینکه هیچ یک از مادرهای همراه چیزی از من در مورد مهیار نپرسیدند و به نظر میرسید مهیار این بار نیز خود را به دیگران ثابت کرده است .
