چرا من . اولین سوال بعد از تولد مهیار
اولين سوال بعد از تولد مهيار
چرا من ، چرا فرزند من ؟
مهیار فرزند من است با بيماری سندرم دان . حتما ميدانيد سندرم دان چيست . به قول ايرانی ها منگل . پزشکان میگویند تروزمی 21 . او متولد 14 تير سال 79 است ..در تمام مراحل دوران بارداری مهیار تمامی آزمایش ها و سونو گرافی های انجام شده نشان از یک فرزند کاملا سالم داشت . اما درست در سه شبنه روزی به تاريخ فوق ، قبل از اينکه مادر او از بيهوشی عمل سزارین درآید پزشک اطفال بيمارستان گلسار رشت دکتر منيژه تبريزی با فراخواندن من اعلام کرد که او يک منگل است . در آن لحظه چه حالی داشتم و چکار کردم ديگر نيمتوانم بگويم و اساسا يادآوری آن لحظات بسیار سخت و درد ناک است . صادقانه بگويم اولين فکر پليدی که در ذهنم ایجاد شد و از پرستاران و پزشک پرسيدم اين بود که چگونه او را از بين ببرم . آنانان شايد تلويحا موافق بودند اما ، اين را پرسيدم و آنان اين کار را به من محول کردند که البته بعد از چند دقيقه به خود آمدم . بعد از اين اولين درخواست من از پزشکان و پرستاران اين بود که موضوع را به کسی نگويند و صد البته آنان در آن موقع چنين کردند و به کسی از همراهانمان نگفتند . شرم داشتم از هياهو . شرم داشتم از نگاه مردم . نميدانم چرا ولی باورش برایم امکان نداشت و شايد فکر ميکردم .... . تا شش روز موضوع را مخفی نگه داشتم چون قيافه مهيار اصلا شبيه بچه های منگل نبود . چه گونه به مادری که نه ما تمام مشقات را تحمل کرده و چشم به راه يک بچه سالم است ، بگوئی بچه تو اين گونه است در حالی که هنوز زخمهایش ترميم نشده . چگونه به پدر و مادرت بگوئی که نوه شما يک معلول است . مهيار در بيمارستان دچار زردی شد و بعد از ترخيص مادر نيز او چند روزی در بيمارستان بستری بود .ناراحتی مادرش که ميگفت اين هم شانس من است که بچه هم زردی کرده مثل پتک بر سرم بود . بيچاره چقدر ساده فکر میکرد . مخفيانه نمونه خون او را گرفتيم و توسط دو نفر از دوستان به موسسه کريم نژاد تهران در شهرک غرب فرستادم . واقعا خودم هم با همه گفته های پزشکان مختلف نميتوانستم باور کنم . در شش روز اول شده بودم يک انسان با دو چهر شاد در جمع و گريان و غمگين در تنهائی . به هر بهانه خلوتی ميکردم و گريه .مادرش چه اسراری داشت که اسم بچه ام را بايد خودم انتخاب کنم . کاميار نه ، کامياب نه ، محمد نه ، امير حسین نه ، و.... اصرار داشت که بگير مهيار . چند روز علاف در ثبت که شناسنامه بگيرم برای بچه ای که شايد و مطمئنا هيچ وقت از آن استفاده نخواهد کرد . چه ميکردم . چه گناهی کرده بودم ، چرا من . پس چه شده بود آن همه نماز و روزه و دعا و عبادت و کمک به مستمندان و مهربانی با پدر و مادر و شکر خدا . چه شده بود پايبندی به عشقی پاک . چرا من و چرا من . اينها همه افکار من بودند . کلافه بودم و ديوانه به هر سوئی سر ميزدم . اما همه يک چيز ميگفتند واقعیت را قبول کن . دکتر تبریزی ميگفت فکر کن بچه ای نداری و سريع برای بچه دوم دست بکار شو . اما مگر ميشد . مهيار پسر من بود . چگونه ميتوانستم به او فکر نکنم . چرا مگر او چه گناهی کرده بود. او به چه جرمی بايد به حساب نميامد . دوستش داشتم و دارم بیشتر از آنی که فکرش را بکنيد . جشن تولد . مهمانی ، عروسی ، و هر آنچه که برای يک کودک متصور است بیشترش را برایش گرفتم . تا دو سال فکر ميکردم کسی نميداند جز يک برادرم و چند خواهرم . و عکس العمل ها برایم مهم بود . چون واقعا قيافه مهيار شبيه نبود . حرکاتش نيز . و من از دانستن ديگران عذاب ميکشيدم . اما بدون اينکه من به کسی بگويم . فهميدم که همه ميدانند و کسی چيزی نميگويد . خدا را شکر . آن وقت بود که کمی راحت شدم . آخ که چه بر من گذشت در دوسال اول مهيار و چه گريه های شبانه ای که نکرديم من و مادرش . و هميشه اين فکر عذابمان ميداد که چرا بچه ما . بچه های هم سن و سالش از دوستان نزديک را ميديدیم دیگر بدتر . نه خدای نکرده که حسادت بکنيم نه ولی نميتوانستيم مقايسه نکنيم . ناخواسته بود هنوزهم هست و شايد هميشه باشد . ولی چه ميکرديم . مهيار بزرگ و بزرگتر شد و هر روز شايد شیرين تر . اما امروز همه او را دوست دارند تمام فاميل و همکاران . شايد بچه گيش را شايد . ولی تا به امروز که مشکلی نداريم . اکنون خدا را شکر ميکنيم . بیش از چهار سال گذشته است و او هنوز تنها فرزند ماست . فراموش نکنيم مهيار مظلومترين پسر دنيا است او نياز به آموزش بيشتر دارد نه دلسوزی بيشتر .