خاطره لحظات تولد مهیار
صبح روز سه شبنه بود در 14 تير ماه سال 79 . ابتدا در جنسيت فرزد در شکم و بعد ها بر سر نامش که چه باشد . خانواده از اسامی مذهبی ، من و مادرش هم در گير کاميار و کامياب و مهيار و و چندين و چند اسم ديگر با هيمن سيلابس . همه چيز برای تولد فرزندم که قرار بود پسر باشد آماده شده بود . ساعت 9 بود و من و فاطمه و ليلا خواهرش ، کوچکترين خانواده حاضر در بيمارستان .همه مادران منتظر سزارين ، وارد اطاق عمل شدند و مادر مهيار نيز . بيمارستان گلسار رشت . آخرين باری که فاطمه قبل از عمل برای خداحافظی در را باز کرد شبيه فرشته ها شده بود . نوزادان تازه تک تک بيرون آورده ميشدند و شادی همراهانشان خصوصا پدران و تبريک هائی که به هم ميگفتن . اما از نوزاد من خبری نبود . تقريبا همه آمده بودند جز فاطمه و نوزادش . تاخير کم کم برايم نگران کننده شده بود . از هر کسی ميپرسيدم و همه حکايت از سلامتشان ميدادند . با تلفن همراه يکی از همراهان ديگرانی که آنجا بودند زنگی به مادرم زدم . نميدانستم چه اتفاقی قرار است بيافتد . بغض گلويم را گرفته بود . باور کنيد تازه ميفهميدم که تنهائی در اين لحضات چقدر سخت است . تاخير بيشتر و بيشتر شده بود . اما دقيقا ساعت 25/10 صبح فاطمه با حالتی نيمه بيهوش هم بيرون آمد . او را روی تختش جابجا کرديم و از کودکم خبری نداشتم و شايد اصلا يادم نبود ديگر . اما صدای پيج بيمارستان به من فهماند که بابا تو برای کاری ديگر آمده ای . همراه نوزاد بخشی را ميخواستند . کمی به من برخورد که بابا آخه بخشی نام مادرش هست چرا نام مرا صدا نميکنند و در اين انديشه و البته کمی مضطرب از علت آن تاخير وارد اطاق کودکان بيمارستان گلسار شدم . خانم دکتر قد کوتاه ...... روبرويم . از من سوالهای عجيب و قريبی ميپرسيد . آيا شما فاميلين . شما ميدونين منگوليسم چيه . و يه ريز از اين سوالها . و در نهايت آن چيزی که نميبايست شد . رک و پوسکند گفت آقا فرزند شما منگول است . گفتم خانوم اين چه حرفيه ما همه آزمايشهامون سالمن حتما اشتباهی شده . رنگرويم سياه شد و ديگر نفهميدم چه شد . اولين سوالم اين بود که چگونه اين فرزندم را از بين ببرم . بعد از مدتی به خود آمدم و اين فکر ننگين را کنار گذاشتم . اما در يادم اين بود که از همه پرستارها خواهش ميکردم که به مادرش و همراهانمون که خواهند اومد چيزی نگين و اونها هم در طول شش روز هيچ چيز نگفتن . به سراغ دکتر زنان مادرش رفتم ، اما او هم چيزی برای گفتن نداشت . شک داشتم . چون آخر قيافه مهيار هيچ نشان نميداد . به سراغ دکتر های متعدد اما متاسفانه همه تائيد داشتن . مهيار زردی گرفته بود که بيلوروبين ميگفتن . به اين بهانه خون مهيار را مخفيانه گرفتم . علی و محسن دوستانم شبانه به تهران آمدند و همين موسسه کريم نژاد که پيشتر نوشتم . بعد از 45 روز نتيجه آمد و حرف همه را تائيد کرد . پس مهيار منگول بود که بعدها فهميدم اسم اصليش سندرم دان است . تقابل غم و شادی بودم . در شش روز اول مجبور بودم پيش ديگران شاد باشم و در خلوت خود بگريم . و سوالی با علامت بزرگ که چرا من . باور نميکنيد دوست نداشتم هيچ شبی صبح شود و هر صبح غمی بزرگ در دلم ايجاد ميکرد . بی شک شروع زندگی ديگری در پيش داشتم . مسير زندگيم عوض شده بود . اکنون من با ديگران فرق داشتم .