خاطره یک وبلاگ نویس
اين هم خاطره ای از يکی از وبلاگ نويس در باره درک معصوميت بچه های سندرم دان.
سال پيش خونه ی يكی از دوستان دعوت بوديم . يكی از بستگان او هم بود كه پسر بچه ی كوچولويی داشت كه به بيماری ژنتيکی منگولیسم یا سندرم دان دچار بود . اين كوچولوی دوست داشتنی از توی ظرف آجيل پسته هاشو جدا ميكرد و ميذاشت تو دهنش و بادندون پوستشو می كند و با كمك زبون و دندوناش مغز پسته رو از پوستش جدا می كرد و نهايتا مغز نيمه جويده شده ی پسته رو از دهنش در مياورد و توی پيش دستی می ريخت تقريبا همه متوجه اين رفتار شده بودن و منتظر بودن ببينن آخرش با اين مغز پسته های آبدهن ماليده چه می كنه بعد از اين كه مغز پسته هاش به ده دوازده تا رسيد پيش دستيشو ورداشت و اومد روی پای من نشست و يه بوسم كرد و با دستای كوچولوش سعی كرد اونا رو توی دهان من بريزه ...پدر و مادرش دستپاچه شدن و خيز برداشتن كه اونو منعش كنن ازين كاری كه بی ادبانه به نظر ميومد. اما من كه اوج محبت و علاقه رو تو چشای گرد و براقش كه در ميون پلكهايی كشيده اسير بود می ديدم قبل از اينكه كسی بتونه اونو از اين تصميم منصرف يا از انجامش منع كنه دهنمو باز كردم و اجازه دادم تموم مغز پسته های آبدهنيو بريزم تو حلقم !!! . نمی دونين چه شادی معصومانه ای ته اون چشای قشنگ ديدم و اون مغز پسته های نيمه جويده ی ليز چه طعمی رو تو كام من به يادگار گذاشت كه تا عمر دارم از يادم نمی ره ... .